نتایج جستجو برای عبارت :

پسرک چه ویژگی هایی برای زندگی روستایی تعریف کرد

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. 
پسرک، در حالی‌که پاهای ‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هایش را از خدا طلب می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود، انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد در حالی‌ که یک جفت کفش
 خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد- آهای، آقا پسر!پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:- شما خدا هستید؟- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!- آهان، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید.
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای ‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هایش را از خدا طلب می‌کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود، انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد در حالی‌ که یک جفت کفش در
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای ‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هایش را از خدا طلب می‌کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود، انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد در حالی‌ که یک جفت کفش در
پیرمرد هر بار که می خواست اجرت پسرک واکسی کر و لال را بدهد، جمله ای را براي خنداندن او بر روی اسکناس می نوشت. این بار هم همین کار را کرد. پسرک با اشتیاق پول را گرفت و جمله ای را که پیرمرد نوشته بود، خواند. روی اسکناس نوشته شده بود: وقتی خیلی پولدار شدی به پشت این اسکناس نگاه کن. پسر با تعجب و کنجکاوی اسکناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه کند. پشت اسکناس نوشته شده بود: کلک، تو که هنوز پولدار نشدی! پسرک خندید با صدای بلند؛ هرچند صدای خنده خود را نمی شن
تو یه روستای سرسبز زندگي می کرد.اولین بچه و دخترِ بزرگِ خانواده بود. با دخترای دیگه می رفت سرچشمه و آب میاورد، تو همین رفت و آمد ها بود که عاشق پسر همسایه شد. پسر همسایه هم عاشق دخترک بود.واسطه ی رسوندنِ نامه هاشون، خواهرِ پسرک بود.روز به روز عاشق تر و شیدا تر می شدن.
یه روز، پسرک گفت میخوام به خانوادم بگم که بیایم خواستگاریت،دیگه طاقت دوریتو ندارم.
دخترک اما گفت که خانوادم تا سربازی نری رضایت نمیدن، من منتظرت میمونم تا برگردی.
پسرک مجنون تر از
دستم تا بالای مچ در کاسه ی خمیر است .پسرک هوس پیترا کرده . خیلی وقت است که از بیرون پیتزا سفارش نداده ایم .
صدای پیامک گوشی می آید.پیامک را باز می‌کنم؛
پنجاه درصد تخفیف براي چهار سفر اول تا سقف بیست هزار تومان. پیامک را می بندم. این تخفیف‌ها سال قبل که پسرک به مدرسه می‌رفت برايم قابل استفاده بود که باید روزی دو مرتبه تاکسی اینترنتی می گرفتم.
آیفون زنگ می خورد.پیک فروشگاه سر کوچه است که بسته ی خرید را آورده .با دستان خمیری آیفون را بر‌‌می‌دارم
کمتر از چهار هفته مانده به آمدن پسرک. بیشتر کارها را کرده ام اما توی ذهنم پر از کار ناتمام است. کار ناتمامم نوشتن است. چقدر حرف نگفته دارم. با خودم. با پسرک و با خدا. مطلب افسردگی نیمه کاره مانده. برايم خیلی مهم است که بنویسمش. به تاخیر افتاده و سخت شده و نوشتن های دیگر را هم معطل خودش کرده. هربار میخواهم بنشینم از حس و حالم بنویسم یاد آن مطلب ناتمام می افتم و کار سخت میشود. اگر بیخیالش شوم دیگر تمام نمیشود. اینطوری هم از نوشتن ِبیشتر میمانم.
می گویند روزی یک پسر کوچک که تازه به کلاس پیانو می رفت و یاد گرفته بود چند قطعه را بنوازد، براي اولین بار همراه مادرش به یک کنسرت پیانو رفت. آن ها در ردیف جلو نشستند و وقتی مادر سرش گرم صحبت با یکی از دوستانش شد، پسر بچه از روی کنجکاوی به پشت صحنه رفت و آن جا پیانو بزرگی دید که هیچ کس روی صندلی آن ننشسته بود. پسرک بی خبر از همه جا پشت پیانو نشست و شروع به نواختن قطعه ساده ای نمود که تازه یاد گرفته بود. صدای پیانو همه ی حاضران در سالن را به خود آورد
بگذارید کمی هم من از سربازی بگویم. به هر حال حال و اوضاع این روزها ایجاب می کند.
دوران آموزشی در پادگان مالک اشتر اراک آن هم در ماه رمضان سال 94 یکی از بد ترین دوران زندگي اَم محسوب میشد حتی با وجود اینکه به دلیل ماه رمضان بسیار آسان گرفته بودند. ولی کلا جو روانی حاکم بر آموزشی بسیار سرد و بی روح و مزخرف است. آن هايي که رفته اند می دانند چه می گویم.
بعد از اتمام آموزشی بود که درجه ستوان دومی بر دوش اِمان چسبید و از آن به بعد جناب سروانی اول اسم اِما
در یکی از روستاهای ایتالیا، پسر بچه شروری بود که دیگران را با سخنان زشتش خیلی ناراحت می کرد. روزی پدرش جعبه های پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخها را به دیوار طویله بکوب. روز اول، پسرک بیست میخ را به دیوار کوبید. پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد. یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هر بار که ت
كوتاه درباره اتیمولوژی (ریشه شناسی) واژه آدم
نویسنده:دكتر ویدا (دانا كامران)
آدم از ریشه عبری (آدوم) مشتق شده و معنای آن زمین شخم زده شده یا زمین انسانهاست.از سویی دیگر در قرآن كریم و در سوره مباركه الرحمن خداوند ماده خلقت انسان را "صلصال كالفخار" معرفی فرموده است(خلق الانسان من صلصال كالفخار). از این دو مطلب می توان اینطور نتیجه گرفت كه آدم به راستی هویتی پویا ، استحاله پذیر و كیمیاگرانه است،همچنان كه زمین كشاورزی براي بذر پاشی و برداشت
داستانی از کشور مالی که بر اساس واقعیت ساخته شده. ماجرای پسری فقیر در روستايي فقیر که باهوش و با استعداد است و به کمک همین هوش و استعداد، مردم روستایش را نجات می دهد. در شرایط قحطی و خشکسالی شدید، به سختی و با کمترین امکانات از نیروی باد استفاده می کند و پمپ آب را به حرکت می اندازد.
پسرک به خاطر این کارش بورس گرفته و مدارج عالی را طی می کند.
داستانی که به شدت یاد اور فیلم  "ملکه کاتوه" بود همان درونمایه و همان سبک و سیاق.
 
معلم دستهای گچی اش را به هم مالید ، آخرای کلاس بود ، می خواست وقتی که کلاسش تمام شد بچه ها نگویند که کلاس خشکی بود سوالی از بچه ها کرد
از بچه ها پرسید : بچه ها می خواهید در آینده چه کاره شوید ؟
هر کسی چیزی گفت : خلبان ، دکتر ، پلیس ، تاجر
پسرک در ته کلاس دستی بالا برد و او بود که گفت : رئیس ، می خواهم رئیس باشم
ادامه مطلب
مادرش قلمبه قلمبه اشک میریخت که چرا تک پسرش راهش را ادامه نمیدهد و اصلا انتخاب رشته نمیکند!. مادر لیسانس ریاضی از یک دانشگاه معتبر داردولی پسر متنفر از ریاضی و مهندسی.
به پسر میگویم تو به چه علاقه داری؟ میگوید: 1- سینما 2- گرافیک 3- معماری . میپرسم و دیگر؟ می گوید و دیگر هیچ!
به مادر میگویم بگذار در همین رشته ها درس بخواند، می گوید این همه سرمایه گذاری کردم این همه پسرک را  در بهترین مدارس ریاضی فیزیک ثبت نام کردم که براي خودش شخصیت و اجر و قربی پی
به نام خداوند بخشاینده ی مهربان
سلام سلام 
امروز می خواهم کتاب بسیار زیبای شازده کوچولو را به شما معرفی کنم 
شازده کوچولو یا شهریار کوچولو یا شاهزاده کوچولو (بهفرانسوی: Le Petit Prince) داستانی اثر آنتوان دو سنت اگزوپری است که نخستین بار در سپتامبر سال ۱۹۴۳ در نیویورک منتشر شد
این کتاب در ابتدا به زبان فرنسوی نوشته و در نیویورک منتشر شد . . اما حالا این کتاب ، به ۳۰۰ زبان و گویش مختلف ترجمه شده است 
 
داستان کتاب شازده کوچولو درباره‌ی پسرکی ا
کلاه قرمز از کارش متنفر بود اما کار می کرد. دلیل کار کردنش بچه‌های بود که ناخواسته در ۱۸ سالگی اش به دنیا قدم گذاشته بود و با ورودش نشان پر افتخار پدر را بر سینه کلاه قرمز جوان نصب کرده بود. آفتاب که تیغ نور را بر گردن شب می زد پسرک بیدار می شد تا به هنگام و همگام با اکثر مردم جامعه در محل کارش حاضر شود. تندی عرق کارگران را با طعم خاطره‌ی شیرین لبخند فرزندش قابل تحمل می کرد و تنها هدفش این بود که آنی نباشد که پاهایش را پس کشیده و یک جفت دست پوچ تر
در
زندگي روستايي آرامش نقش اصلی را بازی می کند.یکی از مهمترین ويژگي ها و
برتری های زندگي روستايي نسبت به زندگي شهری هم,همین آرامش است که تنها در
روستاها میتوان به آن رسید.زندگي در روستا آدمی را از هر جنجال و قیل و قال
و دود و دم رهايي می بخشد.شاید بسیاری از شهرنشینان در همه ی زندگي خود
آرامش یک شب یک مرد روستايي را نداشته باشند.پس از خیزش خورشید به پشت کوه
ها و آمدن شب تیره در روستا,.شنیدن آوای سگان در آغاز شب و آوای خروسان در
سپیده دم,آنچنان
 
همانند اکثر داستان ها که در آن شخصیت اصلی ساده و بی آلایش با تمام توان براي رسیدن به اهدافش می جنگد، دکتر توفیق موسیوند نیز پسرک چوپانی بود که با اراده و تلاش خود به جایگاه بالایی رسید.
 
 توفیق موسیوند در سال ۱۳۱۵ در روستای ورکانه ی همدان به دنیا آمد. خانواده موسیوند، خانواده شلوغی بود و زندگي ساده‌ای داشت شغل خانوادگی این خاندان کشاورزی بود و تمامی اعضای خانه براي کسب درآمد و مایحتاج زندگي به یکدیگر در کارهای مختلف کمک می کردند.
او علاق
چشم اندازهای روستايي از قدیمی ترین مراکز ستگاهی روی زمین اند و از بدو پیدایش جوامع بشری، روستاها مراکز تجمع اجتماعات انسانی بود ه اند. برنامه های توسعه روستايي به موازات توسعة شهرها در اکثر کشورهای جهان یکی از ارکان برنامه ریزی محسوب می شود. در کشور ایران نیز، در سال های اخیر، بنا به ضرورت هايي، از جمله تمرکز زدایی از کلان شهرها و مهار معضلات شهری، توسعه ستگاههای روستايي به یک اصل مهم در برنامه ریزی های کلان و خرد کشور تبدیل شده است.
امشب را هم، مثل همان دیشب هلک هلک با دستگاهی که قرار بود استک های ارگانیک خروجی اش باشد، به راه افتادم، توی راه از هر سه مشاور املاکی، کارت ویزیت گرفتم و شماره های شان را براي م فرستادم، پیشتر بوی اسفند پسرک سر چهار راه را اسشمام کردم و دلم حال و هوای دعوت به عروسی به سرش زد، بعدترش از فروشگاه کوروش گذر کردم و بوی مواد شوینده ی ملایمی بر مشامم رسید که باز حالم را خوب کرد انگار تمیزی دم عید باشد، در آخر روشنایی چراغ آشپزخانه ی مامان از توی کوچه
اول از همه ممنون از خفگی بابت دعوت من به این چالش
بیست سال آینده من چهل ساله میشم و این یعنی دخترک و پسرکم حدودا ده سال دارن و من به شدت درگیر تربیتشونم اینکه احساس کمبود نکنن دلشون به من و مستر کلِوِر قرصه بهترین رفقاشونیم میتونیم به خوبی درکشون کنیم پشتشون بهمون گرمه 
با وجود شرایط فعلی کشور نمیتونم مطمئن بگم به یکی از خواسته هام که اقامت هلنده رسیدم یا نه ولی میدونم کم پیش میاد تحت تاثیر جو کشور قرار بگیرم و مطمئنم در هر صورت توی خونه ی آبی
سلامنمی‌دونم این دفعه‌ی آخر که نوشتم چرا اینقدر ساعتش سنگین بود که دیگه نشد بنویسم. چقدر شد؟ 6 ماه؟! چرا آخه؟خوب یه قسمتش مال سختی‌های ماه‌های آخر سال بود. اینجایی که هستم ماه‌های آخر سال سرم خیییلی شلوغ می‌شه. یه جوری که واقعا وقت سر خاروندن ندارم. واقعا به نسبت کار قبلی حجم کارم وحشتناک بیشتر شده و حتما پولم بسیار حلال‌تر!خیلی اتفاقات این مدت افتاده که ارزش نوشتن و ثبت کردن داشته باشه. اولینش و مهمترینش براي من از پوشک گرفتن پسرک بود. من
 
وقتی به اقامتگاه the Lady وارد شوید تمام آینه ها را شکسته و خرد شده خواهید یافت ولی علت تنفر او از آیینه ها چیست؟
بر اساس یک تئوری the Lady بچه ها را از بین می برد تا جوان و زیبا بماند اما آینه بازتاب واقعی چهره او را نشان میدهد.زمانی که پسرک فراری با the Lady مواجه میشود او در حال دیدن تصویر خود در آینه ای بزرگ است و آینه بزرگترین ترس the Lady یعنی پیر شدن را به او نمایش میدهد و یا شاید باطن واقعی او را به تصویر میکشد.
ادامه مطلب
پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگي می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب بر می خاست و تا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود. هم زمان با طلوع خورشید از نرده ها بالا می رفت تا کمی استراحت کند. در دور دست ها خانه ای با پنجره هايي طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگي در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود. با خود می گفت: اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خا
یادتونه گفتم میخوام ریسک کنم؟!
بی خیال شدم بخاطر احترام ب مسولِ مخالفِ مربوطه
میتونسم با پارتی تپل درستش کنم اما نخواستم
خودم نخواستم 
و نمیدونم تا چ حد درست یا غلط بود اما حس الانم بی خیالیه و فارغ بودنه
این ترمم ترم راحتی نیست واقعنی نیاز به تلاش و تلاش دارد
و باید شروع کنم.
.
من حقیقت فارغ از دین و چیزای دیگ ک بولد کردن واسمون ؛خوشم نمیومد از فلان پسرک!
دوری میکردم ازش و تو جلسه وقتی میدیدم دخترا رو همون اول به اسم کوچیک صدا میزنه و کن
کتاب اژدهای عینکی کله اره‌ای» پسرکی است که حوصله‌اش سررفته. اسباب‌بازی‌هایش برايش تکراری شده‌اند و می‌خواهد یک اژدها داشته باشد. پس کیسه‌اش را برمی‌دارد و توی خانه راه می‌افتد. از هر گوشه و اتاقی چیزی برمی‌دارد و دوباره به اتاقش برمی‌گردد.
اژدهایش را می‌سازد و دوباره توی خانه راه می‌افتد. اما این بار تنها نیست. او یک اژدها با خودش دارد. اصلا دیگر پسرکی وجود ندارد. حالا یک اژدها در خانه راه افتاده. پسرک بار اول که تنهای
شعری تقدیم به ساحت مقدس  امام محبوبم حسین بن علی
سرخ سبز
 
 
ای سرخ پوش سبز من ای بی كفن شهید
مجنون ترین نماد براي درخت بید
ای سبز سرخ،ساحت بی انتهای نور
رنگین كمان رنگی بی رنگ شوق و شور
ای كوه پر صلابت و ای تا همیشه مرد
تفسیر رمزوار بزرگی و رنج و درد
ای كیمیاگری تو ادراك بندگی
اكسیر دوستی تو آغاززندگي
معنای دین و فهم و حدیث و شعور و علم
بالاترین حقیقت مردانگی و حلم
ای بی سر سرآمد هرچه سر و سران
دریای با سخاوت و آبی بی كران
آغوش توست مامن جاوید م
باد سوک همچنان
در حال وزیدن بود. هوا بسیار سرد و خشن شده بود. باران هم کم‌کم شروع به باریدن‌کرد.
پسرکی از کوه پایین می‎‌آمد. ابرهای تیره و تار زمین را محاصره کرده‌بودند. آسمان
دیده‌نمی‌شد. ابرها با سروصدایی عجیب به هم برخورد می‌کردند. باران شدت گرفته‌بود.
پسرکی از کوه پایین می‌آمد. چوپانی آن طرف‌تر به سرعت گوسفندان خود را به طرف آغل
پیش می‌برد. گوسفندان هم با عجله حرکت می‌کردند. چوپان نگران گل شدن لباس‌هایش
بود. با خود می‌گفت: عجب
پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگي می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب بر می خاست و تا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود. هم زمان با طلوع خورشید از نرده ها بالا می رفت تا کمی استراحت کند. در دور دست ها خانه ای با پنجره هايي طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگي در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود. با خود می گفت: اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خا
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
آموزش محتوانویسی جمعیت آزاد اندیشان لرستان (شهرستان بروجرد) دبیر کل علی علائی معرفی بهترین های وب ایران دانلود کتاب آموزشی pdf سوزستان مکان های تاریخی ایران ورد فایل 24 همسر بهشتی فایروال سخت افزاری آیا خرید سایت فروشگاهی به صرفه است؟