نتایج جستجو برای عبارت :

زندگيم درست ميشه

ولی بکش بیرون از این فکر بیخودیمشتی بس کن به مولا سکته میکنیهه نشسته کشتیه خودم به گلیکی باید همین حرفارو به خودم بگهولی مطئنم توام به آرزوت میرسیحتی وقتی زندگی به تار موت میرسیدپنجره رو باز کن تا صدات به سقف آسمون برسه با من اینو داد بزنهمه چی درست میشه یا همه چیو درست میکنیمهمه چی مثله قبل خوبه خوب میشه وغما دور میشنو دلامون نزدیک تر از قبل بهم مثله قبلخوبه خوب میشه و غما دور میشنودلامون نزدیک تر از قبل بهم مثله قبل
♫♫
دانلود آهنگ جدید یا
ولی بکش بیرون از این فکر بیخودیمشتی بس کن به مولا سکته میکنیهه نشسته کشتیه خودم به گلیکی باید همین حرفارو به خودم بگهولی مطئنم توام به آرزوت میرسیحتی وقتی زندگی به تار موت میرسیدپنجره رو باز کن تا صدات به سقف آسمون برسه با من اینو داد بزنهمه چی درست میشه یا همه چیو درست میکنیمهمه چی مثله قبل خوبه خوب میشه وغما دور میشنو دلامون نزدیک تر از قبل بهم مثله قبلخوبه خوب میشه و غما دور میشنودلامون نزدیک تر از قبل بهم مثله قبل
♫♫
دانلود آهنگ جدید یا
دوران سنی حدود 17 تا 25 سالگی بهترین دوران زندگی یا طلایی ترین دوران هست که آدمی میتونه مسیرش رو مشخص کنه.
سال ب سال که ب سنم اضافه میشه فراز و نشیب های زندگی شخصیم هم زیاد میشه که الحمدلله بخیر گذشت.
هر سال ک از عمرم میگذره دیدم به دنیا واقع بینانه تر میشه.
آن شاالله بتونم بهترین دوران رو برای زندگی متاهلی و شریک زندگیم رقم زده باشم و رقم بزنم.
الحمدلله بهترین هدیه تولد امسالم رو از خدا گرفتم.
ب امید دیدنش.
#قابل توجه شریک زندگیم: هدف و تلاش
یه تصمیمی گرفتم از اون تصمیما که تمام بدنا میلرزونه، دستات یخ میکنه مخت داغ به گه خوردن می افتی اما به هر قیمتی شده پاش میمونی. سخت ترین تصمیم زندگیم بود از تصمیمم راضی نیستم ولی ناراضی ام نیستم میدونم رو کل زندگیم تاثیر میذاره اما فعلا زدم زیر همه چیز برام مهم نیست چشمای متعجب بابا، پافشاری مامان، نگاه گیج خواهر بزرگه، حرفای عجیبه خواهر بزرگ تره، پیام  یه چس عقل نداری فاطمه، ایشالا نشه اونی که میخای نازگل،واکنش هدی ومامانش، صورت خانم تول
سلام!!!!!!
آن یو سا !!!!(کره ای)!!!:)))))
یه چند وقتیه دارم روی یه سری تغییرات درونیه خودم کار میکنم!!!
مثلا کلاس نقاشی میرم.راستش واقعا دوسش دارم.تو دوران مدرسه اینجور کلاسا تو خونه ی ما غدقن بود!!
در واقع تو خونه ی ما درس مهم ترین فاکتور زندگی محسوب میشه و از نون شب واجب تره!!!متاسفانه یا خوشبختانه؟؟؟
به نظر من متاسفانه!
آخه بابا چقد درس؟یه خورده هم زندگی کنی جای دوری نمیره
یا مثلا نجوم و ستاره شناسی که بهش علاقه دارمخانواده مخالفت میکنن که بچ
کمتر از شصت روز دیگه وارد دهه دوم زندگیم میشم و این خیلی خیلی وحشتناکه !! حس میکنم توی این بیست سال زندگیم هیچ کاری رو درست و حسابی انجام ندادم ٬ یا بهتر بگم من دقیقا چیکار کردم ؟؟ داره بیست سالم میشه اما انگار یه دختر بچه ی پنج شیش سالم که منتظرم یکی بیاد بهم بگه چی درسته چی غلط ٬ چیکار کنم چیکار نکنم ٬ همش منتظر اینم یکی بیاد و بهم بگه هی تو دختر بیا این راه رو بگیر برو تا تهش ٬ ولی کسی نیست !! راه چیه ؟ هدف چیه ؟ زندگی چیه ؟ من دارم بزرگ میشم ٬ دار
امشب داشتیم فیلم می دیدیم. فیلم که تموم شد بابا با دودلی و من من صدام زد. گفت جواد! گفتم بله؟وگفت به چی داری فکر میکنی؟ چرا تو فکری؟ گفتم چیزی نیست.
چند لحظه ساکت شدیم. فهمیدم میخواد چیزی بگه و نمیگه.
گفتم چی میخواستی بگی؟ گفت میخواستم بگم: اگر تو سرپاشی همه چیز درست میشه. سرپا شو.
 
یک عالم روضه دارم برای همین یک جمله. یک عالم درد پشت این جمله است. یک عالم مسئولیت در دل این جمله است.
 
جا خوردم وقتی شنیدم. چند لحظه شوکه بودم و تو فکر.
بلند شدم. چندت
متن آهنگ هوام دوباره پسه محسن چاوشی
 Lyrics Music Mohsen Chavoshi Havam Dobare pase
آهنگ متن فصل دوم سریال شهرزاد
دو روزه دنیا برام قفس تر از قفسه
بهم نفس برسون هوام دوباره پسه
هوامو داشته باش میگن تو مومنی و
دم ِ مسیحاییت نفس تر از نفسه
همیشه میلنگه یه جای زندگیم
الهی من بمیرم برای زندگیم
همیشه میلنگه یه جای زندگیم
الهی من بمیرم برای زندگیم
متن آهنگ هوام دوباره پسه محسن چاوشی
من که یادم رفته چی دردمه چی دوامه
برام مهمم نیست کی نیستش و کی باهامه
همیشه میلنگه یه
تا چند ماه پیش فکر میکردم باید بمیرم و نمی تونم این زندگی رو ادامه بدم اما امروز از هر روزی دیگه ای که تو زندگیم بوده امیدوارم ترم به اینده!
دلم میخواد سال های طولانی زندگی کنم هیچ چیز برام بی معنی نیست شاید ظاهرم شاد نباشه ولی از درون خوشحالم
کلی برنامه ریختم برای زندگیم که انجامشون میدم 
فراموش نکردم که چقدر بی رحمی و ظلم شد در حقم ولی ازشون گذشتم از هیچ کس و هیچ چیز نفرت ندارم همه چی پاک شده 
با مریضی که دارم کنار اومدم حالم بهتر شده و تازه ی
نشستم روی تخت. این یه تخت معمولی نیست. این تخت پادشاهیِ منه. قلمرو حکومت من همین سه چهار متر اتاقیه که دارم. از وقتی خواهرزاده‌م میتونه در رو بدون کمک باز کنه، تعرض به اراضی این قلمرو هم رسمیت پیدا کرده و متعارض مورد رحم و شفقت خاله‌ش قرار می‌گیره‌ و یه جوری با نرمش قهرمانانه و بغل گرفتن مهربانانه به بیرون از این قلمرو هدایت می‌شه. تخت من زیر پنجره‌ی اتاقمه. با وجود سوزی که از زیر پرده میاد تو هم‌چنان ترجیح میدم که قلمرو رو ترک نکنم و جای دی
خب پست قبلی جهت پرت کردن حواسم بود که نیام اینجا غر بزنم ولی نگم غمباد میشه :/ کلا چند وقته مدام برام سوال میشه چرا آدم‌های نزدیکم هرقدر نایس و کیوت و دوست‌بداری هم باشن دقیقا تو موقعیت‌های استراتژیک زندگیم اون روشون رو میذارن؟! :| اصلا دلم نمیخواد اتفاقات بد رو مرور کنم اما این روزا ذهنم ول‌کن نیست. نوشتن پایان‌نامه ارشد.شب دفاع.امتحان جامع.الانم تحویل پروپوزال :( همه اینا فقط باعث میشه فکر کنم چه آدم بدی هستم یا برای کسی اونقدرام مهم ن
14 اردیبهشت 98 --12:17  
اگر مثل خیلی ها مردید از خدا بخواید که خودش کار ها رو سرو سامان بده
زندگی
هر مرحله ش پر از انتخاب های مختلف
اتفاق های گوناگون
پر از صداهای مختلف .
با هر انتخاب مسیری ایجاد میشه و میشه رفت جلو .
اما برای کسی که همیشه تخیل میکنه مسیر هایی که میشد رفت
که چی میشه رفتن تو این مسیر
یا مسیر دیگه چیزی لازمه که بتونه کمی با قاطعیت موقعیت هارو  رد یا قبول کنه
دل قرص باشه که اگر انتخاب ها کمی دور هم کنه
حداقل برسونه به اون نقطه ای که
بیست و سوم فروردیندر قدم سوم "تصمیم گرفتیم زندگی و اراده خود را به دستان خدایی که می شناختیم بسپاریم . بخصوص برای تعدادی از ما که برای کوچکترین تصمیم گیری ها دچار مشکل میشوند . تصمیم بسیار بزرگی بود . قبل از آشنا شدن با الانان به دیگران اجازه میدادم برای زندگیم و رفتارم و رفت و آمد هایم تصمیم بگیرند و متقابلا در مقابل زندگی خودم مسئولیت کمی می پذیرفتم ،در برابر تصمیم گیری برای زندگی دیگران بسیار با تجربه بوده و برای آنچه برایشان رخ میداد احسا
به نام او.
دوباره انقدر حرف تو سرم هست که نمیتونم مرتبشون کنم و بنویسم یا بگم.
مثلا اتفاقات این دو روز،درس هام،کار هام،سرشلوغی های الکی که دور خودم درست کردم،یکسری خاطرات خیلی قدیمی که با یه اهنگ اومده تو ذهنم،حتی اون فیلم بچگی هام که خیلی ها انگار دیگه هیچ وقت نمیخوان که باشن یا حتی خاطرات پارسال و این روز و شب هاش.
که چقدر حرف زدن پارسال هم سخت بود و چقدر گریه کردن تو یه پارک تو یه جای دور از خونه، آسون!
اون دختر پسری که نرمش میکردن و یا حتی
امروز سالگرد بزرگترین موفقیت من در زندگی هستش
(انصافا رفتم از عنوان پست کپی پیسش کردم . دیگه حال نداشتم اینقدر بنویسم ، سالگرد بزرگترین موفقیت من در زندگی . الان بازم دوباره کپی پیسش کردم )
.
امروز سالگرد روزی که من توی یکی از بزرگترین مسابقه های زندگیم بین میلیون ها آدم دیگه اول شدم 
الیته درستشو بگیم از بین ملیونها خواهر برادرای  دیگم من اول شدم . 
فکر کنم فقط تو همون مرحله اسپرمی از زندگیم بود که  بچه زرنگ بودم . البته اون موقع هنوز مغز ند
به درک که هر کاری کردم و هر اتفاقی افتاد.
دیگه خسته شدم از این که تینقدر خودم رو به خاطر کار کرده و نکرده متهم و سرزنش کردم. 
واقعا نمیدونم چرا حالیم نمیشه که توی این سن داشتن این تعداد موی سفید توی سرم عادی و طبیعی نیست. 
از بس که در طول زندگیم از حرف مردم ترسیدم و به خاطر این که سرزنش نشم کاری رو کردم که دوس نداشتم انگار عادت کردم. 
خیلی تو زندگیم به ادمای دور و برم باح دادم خیلی زیاد. 
ولی از ادمای دور و برم اینقدری که براشون وقت و انرژی و احترا
اینکه آدم زندگیشو بر پایه یه نفر دیگه بذاره صددرصد اشتباهه، اما گاهی اون نفر جز جداناپذیر از زندگی تو میشه، اونوقت زندگی فقط با اون فرد معنی داره.
بارها و بارها گفتی برم دنبال زندگیم! آخه زندگی من تو هستی، کجا برم!؟ دلباختگی و دلبستگی من حد و مرز نداره، پایان هم نداره، چون من ریشه های تو رو دریافته ام.
جذابیت حکم به اینه که بیشتر وقت‌ها نمی‌تونی از قدرت خالی که توی دستته مطمئن باشی. یه وقت‌هایی روی آس‌ات هم حکم می‌آد و یه وقت‌هایی پنج‌ات می‌شه خالِ زمینه. حکم بازی‌ایه متکی به بخت و مهارت، رو کردن کارت درست توی زمان درست، قانون به‌هنگام بودن. سرنوشت هم همینه؛ توی مکان درست در زمان درست بودن، با همون قاعده‌ی بخت و مهارتِ خوب بازی کردن. 
باز افتادم توی مخمصه ی ترس و دلهره!
میون یه عالمه کار که نمیدونم چجوری باید اونا رو با هم و با خودم تنظیم کنم! چقدر مدیریت سخته!
اونم وقتی که پای آدمای قلدر وسطه!
شرایط از حالا خیلی سخت میشه یعنی بنظر میاد که سخت میشه اونم با انتخابی که کردم!
انتخابی که نمیدونم درست بود یا نه! از پسش بر میام یا نه!
کاش میتونستم صدای خدا رو بشنوم که بهم دلگرمی میده:
" یک قدم با تو تمام گام های مانده اش با من."
ادامه مطلب
احساس می کردم کورم . احساس می کردم مثل ماهی تو آگواریوم که از وقتی  مریض شده وقتی من می خوام غذا بهش بدم، دست منا نمبینه و به سمت دست من حرکت نمی که
منم  مریض شدم  مریضی شرک گرفتم . مریضی دوری از خدا . هر اتفاقی خوب یا بدی تو زندگیم میفته همه را از خودم می  دونم از تصمیمات خودم .
پس چرا  من خدا را توی زندگیم نمبینم 
 من باید توی همه زندگیم خدا را ببینم 
 آخه . فاطمه. چرا این چشمات خدا را نمبینه 
خدا یا میشه دستتا بیاری جلو چشام منم قول مید
تو دقیقه ی نود سفرمون به کربلا داره جور میشه.خودمم باورم نمیشهانگار تو شوکم.
سفر امسال خیلی کوتاهه.اگه مشکلی پیش نیاد دوشنبه میریم و جمعه برگشتمونه‌.طفلکی همسر که به خاطر من باید زود برگرده
+چند روز پیش پرچم حرم امام حسین رو آورده بودن نماز خونه ی دانشکده.دستم که گرفتمش بغضم ترکید.تو دلم گفتم یعنی واقعا دعوتمون نکردی؟و زار زار گریه کردمو درست شبش شرایطمون جور شد و امروزم از همه ی بخشا اجازه گرفتم فقط مونده جراحی که شنبه باید برم.
ذهنم درگیره و تمرکز نمیتونم بکنم.
کاش فقط بتونم تمرکز کنم و کارمو جلو ببرم.
به صورت باورنکردنی ای خسته‌ام تمام مدت.
نمیتونم کار کنم.
خسته‌ام.
تو دیگه نیا تو ذهنم این جور وقتا. میشه؟!
دور شو از ذهنم.
نمیخام بمونه اثری ازت.
دور شو.
لطفن.
نمیتونم. قوی نیستم انقدری که کنار بیام با قضیه.
انقدری هم اعتماد به نفس ندارم که قبول کنم اوکی بوده رفتنت.
هنوز بهت فکر میکنم. یادت میفتم. اشک جمع میشه تو چشمام غصه‌م میگیره.نمیدونم. آدمای دیگه زیاد میبینم. دلم نم
سه شنبه ها همه چیز عجیب و مسخره اند!مسخره است چون نه اول است و نه آخر . حتى سینماها هم نمک روی زخم سه شنبه میریزند و بلیت هایشان را نیم بها میکنند ! سه شنبه ى دوازده سالگیم بود که حال مامان را به حدى به هم ریختم که از یادآوریش آشوب میشوم . سه شنبه ها بود که دو زنگ زبان داشتیم . سه شنبه بود که اولین بار قهر کردم! . سه شنبه بود که قسمت مزخرفی از زندگیم را خیساندم و پاک کردم . از همین سه شنبه ها بود که انقدر بى مصرف و لعنتى بودم . حتى نویسنده ها که بر
بعد از حروف الفبا به نظرم بهتر است سراغ ضمیرها برویم:
(ضمایر فاعلی)
 
شروع:   من میشه: I : آی                 ما میشه: we : وی             
تو میشه: you : یو                   شما میشه: you : یو
او (مذکر) میشه: he : هی          آنها میشه: they : ذِی
او ( مونث) میشه: she : شی                                     
 
آن میشه: it  : ایت
 
آن  میشه: that   :  ذی
این میشه: this  : ذیس
 
آنها میشه: those :  ذوز
 
اینها میشه: these : ذیز
بسم الله الرحمن الرحیم
 
سلام ، چند وقته پیش این وبلاگو ساخته بودم الان دیدم وقتی توی گوگل اسم خودمو جستجو میکنم عکس های منتشر شده توی این وبلاگمو میاره ، گفتم بیام یه سری به اینجا بزنم و مطالب قبلی رو حذف کنم و مطالب جدید و درست حسابی اینجا بنویسم ان شاء الله ، البته ممکن هم هست ننویسم ولی اگه حوصله ام بکشه ممکنه اینجا از تجربیات و مطالب مختلف زندگیم بنویسم !
البته من یه وبلاگ دیگه هم دارم که آدرسش اینه : ghafir.blog.ir
اگه وقت کردید اونجا هم سر بزنی
روایته که عصر بیدر مایر (Biedermeier) به فاصله ی ۳۴ ساله کنگره ی وین و انقلاب بورژوازی گفته میشه. این دوره به خاطر تصاویر عامه پسند کارل اشپیتزوگ  و آدریان لودویگ ریشتر از زندگی روستایی ها حالتی رمانتیک داشته و به دوران زندگی خانوادگی و آرامش، رفاه بورژوازی و اعتدال ی معروفه. در واقع عصر بیدرمایر از نگاه آلمان ها آخرین عصر پیش از صنعتی سازیه. عصری مقدس که هنوز آلودگی و انفجار جمعیت، زندگی انسان رو تهدید نکرده و فقر و بی خانمانی پدیدار نشده.
 ا
روایته که عصر بیدر مایر (Biedermeier) به فاصله ی ۳۴ ساله کنگره ی وین و انقلاب بورژوازی گفته میشه. این دوره به خاطر تصاویر عامه پسند کارل اشپیتزوگ  و آدریان لودویگ ریشتر از زندگی روستایی ها حالتی رمانتیک داشته و به دوران زندگی خانوادگی و آرامش، رفاه بورژوازی و اعتدال ی معروفه. در واقع عصر بیدرمایر از نگاه آلمان ها آخرین عصر پیش از صنعتی سازیه. عصری مقدس که هنوز آلودگی و انفجار جمعیت، زندگی انسان رو تهدید نکرده و فقر و بی خانمانی پدیدار نشده.
 ا
یه چند مدتی هست شروع کردم ایمیل میزنم به اساتید اقصی نقاط جهان، بلکه خدا یه دری، دریچه ای، چیزی باز بشه بتونم یه تغییر اساسی تو زندگیم ایجاد کنم
لحظه ای که میخوام دکمه ی send رو بزنم یه مکث میکنم و یه بسم الله میگم و ثانیه ای از خدا کمک میخوام که بشه.
کاش میشد شب بخوابم صبح پاشم ببینم پذیرش گرفتم و همه ی مدارکم هم کامله فقط مونده چمدون بپیچم. اونقدری که منتظر این لحظه م تا حالا منتظر هیچ کسی و هیچ چیزی نبوده م تو زندگیم
هیچ وقتِ هیچ وقت تو زندگیم دلم نخواسته به گذشته برگردم تا یه کارهایی رو نکنم یا یه راه هایی رو نرم هیچوقت
چون همیشه سعی کردم بهترین کاری که میتونم رو انجام بدم که بعدش حسرت و پشیمونی ای در کار نباشه و موفق هم شدم
اما الان . وای از الان 
برای اولین باره که دلم میخواد برگردم به چندماه قبل و یکی از قشنگترین اتفاقهای زندگیم رو به تعویق و تاخیر بندازم ولی اون موقع تجربه اش نکنم
اخ که عمیقا دلم میخواست خواب بودم و بیدار میشدم میدیدم پنجشنبه ی چندما
قبول کنیم یا نه! باید بعضی چیزارو بیخیال شد تا درست بشن
شاید اونجوری ک توقع داری نه اما بالاخره راه خودشونو پیدا میکنن
کلا تجربه نشون داده وقتی زیادی پیله ی یه چیزی بشی ازت دور میشه
یا حتی آدما!
کافیه بیخیال بشین
دو حالت پیش میاد
حالت اول؛ کلا قضیه تموم میشه و بعد مدت کوتاه یا بلندیم با خودتون میگین چه خوب شد که نشد!
حالت دوم؛ اون جریان میافته رو روال و براحتی پیش میره بدون اینکه نیاز به حرص خوردن شما باشه
به نظرم خوشبخت ترین آدما اونایین که ب
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
نازل پرده آب و نازل کرتین استخری دانلود کتاب تختخوابت را مرتب کن ندای الرحیل رُنسانس فروشگاه محصولات گرافیکی حکیمانه پنل ارسال پیامک انبوه مکث دانلود خلاهص کتاب و کتاب های دانشجویی سبزی پاک ترخون خرید و فروش ارز